خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود. به نام آن که به قدرتش، فصول آغاز می شوند و پایان می یابند و در هریک نشانه هایی از عالم معنا پدیدار می شود. کافی است کمی در آن تدبر کنی، آنگاه در می یابی حقیقت الله اکبر را و با همه وجود می گویی: خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود. آن هنگام که زمان در طبیعت اثر می گذارد و گردش عقربه ها آغازی دیگر و به آمدن بهار را مژده می دهند، سال نو می شود. فروردین و اردیبهشت و خرداد به منوال همیشگی خود، سبز می گذرد و گذر زمان، جای فصل رفته را به سرفصل گرما، ماه تیر می دهد.

گرما که بر تنت می نشیند، درمی یابی که تابستان از راه رسیده است و گاه عرق بر جبینت چینه می بندد. کوله باری اندک به دست می گیری و گاه مثال پرندگان راهی سفر می گردی. سفر تو را به خنکای طبیعت فرا می خواند و در ساحل دریا قدم می زنی. وسعت دریا تو را حیرت زده می کند. بیهوده نیست که نظاره این آیت الهی عبادت است. بیکرانه نیلگون دریا هم، تو را به یاد او می اندازد که آفریدگار هر رنگی است. الله اکبر؛ خدایت بزرگ تر از آن است که وصف شود.

بادهای ملایم بهاری که جای خود را به نوازش گرم تابستانی داده اند تو را راهی جنگلی سبز می کنند که همه شگفتی ها را یک جا در خود جای داده است. در این بیکرانه سبز درختان حول رود به رکوع درآمده اند و نوای خوش آهنگ پرندگان، نوازشگر روح هر شنونده ای است. گاه شاپرکی در گذر است که نقوش بال های ظریفش تو را به حیرت وامی دارد. و تو می اندیشی که آیا این آفریده کوچک که به بند انگشتی هم نمی توان جسم ظریفش را مقیاس کرد، بهای این همه زیبایی را چگونه می پردازد؟! در باغ پر از طراوت، دست بر گردن، نقش زمین و لمیده نفس می کشی هوای معطر آرامش بخش را، و با نگاه به آفتابی که از لابه لای برگ درختان سوسو می زند می اندیشی که بال شاپرک را که نقاشی کرده است؟! آری همان که بزرگ تر از آن است که وصف شود.

از کنار مزرعه که می گذری ساقه های طلایی گندم و برنج تو را به اندیشه وامی دارد که چگونه این دانه های کوچک می رویند و سرانجام سفره های مردم جای می گیرند. آن که این فصل را هستی بخشیده است کیست که به تصویر و وصف در نمی آید؟!

از شب های پرستاره سخنی بگو که ذهنت را به بلندای آسمان هدایت می کند و تو باز می اندیشی و پیش می روی تا آنجا که خود را ذره ای از بیکران های پروردگار می یابی و فریاد می زنی: الله اکبر؛ و خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود.

حسرت باران و سرما در اوج گرما. دل پر می کشد برای دانه ای برف و لحظه ای سوز زمستان. خود را در بیکران سپید برفی تخیل رها کن و به نوشیدن آبی که مایه حیات است از این تخیل برهان که تو در فصل زیبای خدا، تابستانت را می گذرانی و خدایت همان است که زمستان را هم از سفر بر می گرداند. الله اکبر!

او که حصیری موئین را بر بالای چشمانت آذین کرده تا به چین پیشانی سایبانی بر نگاهت افتد همان است که به تصویر نمی آید، و آن که گرما را به تابستان هدیه کرده حکمتی در کارش نهفته است که تو را به اندیشه وا می دارد و بازهم خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود.

در این فصل اعجاب انگیز که درختان ثمربخش به بار سنگینشان فروتن شده اند دست هایت را به آسمان بلند کن و در این بیکران رنگارنگ باز هم معترف شو که پروردگارت بزرگ تر از آن است که وصف شود.

مطهره پیوسته

بالا